خرید بک لینک
چند ماه پیش ماهی ها هم عاشق می شوند را دیدمرضا کیانیان از فرنگ برگشته بود برگشته بود که برود اما پایش در گل مانددر مانداب های گیلان در کلبه ای قدیمی آدم عبوس قصهمرد تنها در جمع زنان شنگول ، عسل زندگی در دهانش مزه کرد همینبه تازگی یک بوس کوچولو را دیدمرضا کیانیان از فرنگ برگشته بودپیش دوستش رفت و قهوه با شش قاشق شکر خواستاما آقای شبلی به تلخی عادت داشتدر وطن ماندن مصائب خودش را داردو مواهبش را همینطورهمه میشناسندت و قدر دانت هستند شاید فقط در فضای سورئال فیلم البتهاین دست فیلم ها آرام ترم می کننادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 18:25

*بندگان را نرسد که در کار خداوندان ملک و اولی الامرچون و چرا کنند . و آن که بندگی بندگان خواهد به زبان و دل ، رسم سیاست کردن عاصیان و قهر دشمنان ببایست دانستتا هیبت و حشمت او در چشم و دل های خلایق بگسترد ،چه حکما گفته اند : بنیاد ملک داری به قهر و لطف بازبسته اند.* کدام دست آن چنان دوست خواهد بود که خنجر را نه تادسته که تا دست در سینه بنشاند ؟*آدمی معروض زمان است .*هر دیده همان بیند که خواهد .*اگر قربان خواهید کرد لامحاله،بگذارید دوگانه ایبگزارم یگانه را*حق همه حجاب در حجاب است .#هوشنگ_گلشیریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 18:25

فیلم بوی کافور عطر یاس را دیدمدرخشان نبود ، کسالت بار هم نبود خالی از حرف نبود اما حرف زیادی هم نداشتصحبت خاصی نیست در موردشامایاد خودم افتادم یاد شاهرخ مسکوب که "آن روز ها"یش را می خوانمما همه چیز را از دست می دهیم ، مگر نه ؟با دلی مالامال از آرزو و آکنده از اندوههمه چیز را وا خواهیم نهادخودم را دلداری می دهم رقت انگیز شده امامشب رسیدم و جمشید گفت که شاهرخ رفته استباز هم دیر رسیدمهیچ وقت برای اینجور چیزها نه دست و پا زده امو نه التماس کرده امچراغ را خاموش می کنم و اشکهایم را به نیستیرهسپار می ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 18:25

وظیفه ای که به من محول شده این است که این پرچم را بالا ببرماگر مشکلی در قرقره اش پیش نیاید این کار را خواهم کرد اما آنگاه که بالا رفت این دیگر وظیفه مردم است که آن را بالا نگه دارند.دقیقا شب قبل حمله ی Israeil لینکلن را دیدمپرزیدنتی که دوستش داشتمچه کسی بهتر از دنیل دی لوئیس عزیزم بازی می کردفیلم همه کس پسندی نیستاما در کتگوری خودش به درد بخور استقد بلند ، چهره ی خونسرد ، صبر و دقت مثال زدنیتاریخ آمریکا اهمیت ویژه داردگفتم کتگوری یاد سلطان کتگوری ها افتادمیادت بخیرفری#لینکلن2012ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 18:25

روز نمی‌ دانم چندم بی باران پاییزروی تردمیل هرز می روم موزیک باشگاه هرز می خواندنمی دانم این موزیک های زباله محصول جامعه ی محور "پیر پسر"هستند یا حاصلشان چنین نکبت و سیاهی ستتاثیر؟ خیلی وقت است این چیزها متاثرم نمی کندقصه های زیر شکم را هرروز هرجا می توان شنیدبا لبخند و غروراین لبخند و‌غرور حاصل است یا محصول ؟یاد "کوری" ساراماگو می افتمیاد حیوانیت انسانای موجود حقیر و بیگانهجمشید خان آریا یک دیالوگی داشتمی گفت "تو نیفتادی نشستی"وادادن یعنی همینیعنی ول معطل ماندن میان دوست داشتن و نفرت داشتنیعنیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 18:25

سریال وحشی را دیدمرنگ و نور و صدا و صحنه و لباسش را نمی دانم خلاصه اش بازتولید یک عدد وحشی در یک جامعه ی وحشی استجامعه ی سست و آبکی بی سواد منفعت طلبدامنت را خواهد گرفتباید بترسی باید بمیری و زنده بشوی باید در خودت بشکنی باید زخم دشمنی و خیانت بر روحت بماندباید همه چیزت را بگیرند رجاله های بی ارزش آدم نماتا هیچ چیز نداشته باشیوقتی هیچ باوری هیچ عشق و دلبستگی ارزشمندی نداشته باشیتو هم یکی از آن ها می شوی یک وحشی#وحشیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 18:25

همه راه را بلدندامالمیدنبِه از دویدن استمگر نه؟حالا آسوده ایمبا شکمی برآمدهزیر سایهاز آفتابِ چهل و چند درجه ی سی و چند سالگیگریزانیمزیادت می کنند زباله های ذهنمهمه چیز شلوغ است همه شورش را درآورده اندچاووشی گوش می کنم با نامجو و قمیشی همه شان تکراریستحالم را بهم می زننددیگران هم بهتر نیستندفیلم می بینیم و سریالبه امید پایانشانمسکوب می خوانم و شایگانشاملو و لورکا و یغمادل و دماغ شعر ندارمشاهنامه شایدکاوه و فریدونیادم می رود نقل قول هاروکی موراکامی بود یا کافکاهگل اسپینوزا را خوانده بود یا برعکسدستانم می لرزندپیشانیم عرق می کندبازوهایم را می جَویجلو بازو می زنم و گلویم ترش می شودمعده ام می سوزدشیشه ی عینکم کثیف است و دنیا تیره و تار استدنبال تئاتر می گردمنامک می گفت همه ی اجراها آب دوغ خیاریستچیز جدیدی نمیبینمچیز جدیدی نمی شنومچیز جدیدی نمی خوانمهمه چیز را تا آخر رفته ایم انگارنامک می گفت همه ی آدم ها شبیه هم شده انداشتیاقت را نمی فهممراست می گفتاما...چه چیز به ادامه مشتاقم می کند؟این از همه تکراری تر استتو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 15:05

ذهنم زنم شده دنبال طالبی شیرین تر استکارم کودکم شده وبال همدیگریمخوردن و ریدن و دریدن ، آدمیان مشغولنددغدغه ی من بوی توتون نگرفتن کیبورد لپتابی ست که دوستش دارمبا انگشتانی که بوی تنت را از بر نیستند دیگردیگر پیر شده ام دخترتتلو گوش می دهم آرمان های جوانی ام بوی شاش گرفته انددیگر پیر شده امدر خوابهایم اما هنوز جوانیم هر دو مانمن و نامکلخت و عور در آن استخر جلبک گرفته شنا می کردیم و می خندیدیمصبح ها مثل خر کار می کردیم و غروب ها مثل خر عر می زدیمزندگی کوتاه است بانو نه ؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 14:23

حالا اگر بودی می گفتند اسکیزوفرنی می گفتند پارانویا داریبه زنت که حالا دیگر دوستت ندارد می گفتند باید بستری شویآقای هامون روزگار همینقدر نامرد استحالا که هزار بار نگاهت را دنبال کرده امو امتدادش به خیالاتت ، به آنچه ها که می خواستی و آنچه ها که نمی خواستیختم شده بیشتر درد نگاهت را می فهمم ، تنهاییت را دغدغه هایت را شاملویت را و تذکره الاولیا را که می خواستی خودت را درونش پیدا کنیاما گم شدیرویاهایت را که همان روز با نوشته هایت در تراسِ خسته ات به باد دادیحمیدِ هامون خوش به حالت که علی عابدینی ات پیدایت کردنامکم من را هرگز نیافت و نه من او را دیگر#هامون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: دوشنبه 24 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:45

من همه ی آدمای این شهر و دوست دارم

چون هیچ کدومشون و نمی شناسم

من همه ی آدمای این شهر و دوست دارم

چون یه نفرشون و میشناسم

صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه

باید صبر کرد تا شب بشه

.

خیلِ خیالاتِ استادِ کسل کننده ی ادبیات

معشوقِ منتظر را در عشق مصمم کرد

اما من را

مصمم به دیدن دوباره ی فیلم نه

همین

#شبهای_روشن

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: دوشنبه 24 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:45

قلی خان دزد بود خان نبود ... نمی دونم با یه مشت اسب و آدم تو دشت و بیابون چی ساختی که من سیر نمی شم از دیدنش

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: دوشنبه 24 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:45

باران

نمی بارد

می بَرَد

شاید

می شوید

کاش

بکِشد

سیگار هایی را که سر

پاکت اخر

نخ اخر

پُک اخرشان

دعوا داشتیم

،

راستی این سال که می آید

چند سال می شود

یادت هست؟

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: سه شنبه 21 فروردين 1403 ساعت: 19:24

نمی شود گفت دستباید گفت چنگال سرنوشت بر دامانتهمیشه خواهد ماندمن کاری به خوب یا بد بودن هوتن شکیبا و یا پرینازایزدیار ندارمسیری که سینمای ایران چندساله داره طی میکنه شاید حدود ۱۰ سال شاید از حدود دربند و لانتوری و رخ دیوانه و ...هنوز ادامه داره پسند من نیستن این فیلما اما بخشی از مسیر هستناسمش سیاه نمایی نیست . من اسمش رو طی طریقمی ذارماینها باید ساخته شن باید پروندشون برای همیشهتو ذهن مخاطب و کارگردان بسته بشهقوی نیستن از نظر داستان بنظرم ولی بازی ها و کارگردانیداره پیشرفت میکنهعلی دنبال چی میگردی؟میدونی ؟ اگه هامون داشتیمنمی تونیم بگیم چرا از اونجا اومدیم به دوزیستچون۱. بافت جامعه ۲. هامون حاصل سیر فرهنگی نیستحاصل سیر فرهنگی پیش از انقلاب و نبوغ شخصیهبحث طولانیهبمانادخلاصه دوو سیلو هوتن شکیبابیشتر از تمام فیلم چشممو گرفته بود یاد دوو سیلو سفید بی رنگت بخیر آقای نامک خان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1402 ساعت: 19:55

هوفففاصلا اگر دلم میخواسته همیشههزاران سال پیش زندگی کنمبرای کاشت گندم زیر آفتاب عرعر خر و پشگل گوسفند مداومو صورت جزغاله و بدن های بدبوی عرق کرده یمردمان ایام نبوده است بانوبرای جنگ بوده برای صدای سم اسب بر پهنه ی آفتاب دشتبرای غرور و جنونبرای شمشیر که شقه می کرد و نیزه که سوراخبرای مرگ که نه از بیخ گوش از مغز استخوان می گذشتو لذت زیستن را دوچندان می کردحکایت جنگ های صلیبی برای منحکایت شکوفایی امت اسلامی و وبا و طاعون غربی هانیست ، که تتار بوقتش بر غرور همه شان شاشیدهحکایت آرمانی است که هنوز نمی دانم چیستمسلمان و مسیحی گمش کرده اند چونان که خویش رامطمئنم بانودیگر آفتاب تند شرق مقدس چشم روشن هیچ غربی از جان گذشته ای را نخواهد آزردهمان طور که صلاح الدین دیگریاز مشرق زمین بر نخواهد خواستاورشلیم صاحبانش را یافته استشاید خورشید شرق روزی باز هم طلوع کرد ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1402 ساعت: 19:55

سیاوش قمیشی هم اگر نبودباز یکی دیگر را پیدا می کردی که بیشتر از من دوستش داشته باشیمن هم اگر نبودمشاید یکی دیگر بود که خودت را برایش ترگل ورگل کنیرژ سرخ و لاک سیاه بزنی گوشواره هایت را به گوش هایت گره بزنی ، موهایت را به بادمی دانم مثل همیشه ، حواس پرت و حرص درارممی پرسم انسان ، شعوری دارای جسمانیت است یا جسمی مبتلا به شعورحالا نمی دانی اول چشم هایت را گرد کنی از سوال نامربوطمیا جنگ و جدال راه بیندازی که شعور و ابتلا؟عزیز دلم در هر دو صورت مجبوری لذت زل زدن به چشم هایت را به من هدیه کنیقائله می گذرد ،تمام که می شود ، آرام که می شویمی پرسی "خب چی گیرت اومد حالا" می گویی "الکی" حرصت را در می آورممن به امتداد موهایت ، به خورشید لابلایشان و به پس زمینه ی آسمان آبی خیره می شومو برایت سیاوش قمیشی می خوانم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: دوشنبه 4 ارديبهشت 1402 ساعت: 16:40

صفحه بندی