ذهنم زنم شده دنبال طالبی شیرین تر است
کارم کودکم شده وبال همدیگریم
خوردن و ریدن و دریدن ، آدمیان مشغولند
دغدغه ی من بوی توتون نگرفتن کیبورد لپتابی ست که دوستش دارم
با انگشتانی که بوی تنت را از بر نیستند دیگر
دیگر پیر شده ام دختر
تتلو گوش می دهم
آرمان های جوانی ام بوی شاش گرفته اند
دیگر پیر شده ام
در خوابهایم اما هنوز جوانیم هر دو مان
من و نامک
لخت و عور در آن استخر جلبک گرفته شنا می کردیم و می خندیدیم
صبح ها مثل خر کار می کردیم و غروب ها مثل خر عر می زدیم
زندگی کوتاه است بانو نه ؟
برچسب:
نویسنده: نیکا کوهی