می گوید کجایی می گویم سر کار
تو و صبح جمعه و سر کار؟
می گویم بنایی می کنم
به عینک گردالی ات نمی آید
به مدرکی که درِ کوزه گذاشتی
به تیشرت آبی نفتیِ سیرِ سگ پدرِ دوس داشتنی ات هم
گفتم به دست هایم چطور؟
همانها که وقتی نوازشت می کنم می گویی
پشتم را هاشور می کشی؟
زخم دست هایم را نمی بینی
چون مشت هایم همیشه گره کرده اند
همان مشت ها که بخاطر تو
آن شب یکی زدم و صدتا خوردم
دنده های بیرون زده ام را نمی بینی
و قهرمان درونم را
که بعد از تولد یک شبه پیر شد
در من قهرمان مردمی می زیست
سردار بزرگ سپاه با زخمی بر ابرو
شمشیر بر کمر
با بازوانی ستبر
و چهره ای آفتاب سوخته
باشه باشه تو خوبی قصه نباف باز
شب کجایی
تمام قهرمان های من
در شعله ی خواستن بی سرانجامت سوختند
هر کجا که تو بخواهی عزیز دلم
برچسب:
نویسنده: نیکا کوهی