و جهان بوى گند مى داد
من خنده هاى سطحى را بلد نبودم
من كارهاى مهم را بلد نبودم
من
من من كردن در ازدحام را نمى دانستم
من از شلوغى هراس داشتم
و از سكوت
از هرجا كه تو نبودى
و تو نبودى ديگر
تو رفتى
و من رفتن را بلد نبودم
من ماندم
و اكنون
من مرده ام
و چه رستگارى عظيمى
كه زنده شدن را بلد نيستم
برچسب:
نویسنده: نیکا کوهی