و آفتاب گرماى محبت آميزى داشت
در دامنه ى كوه بزرگى
براى اندوه بزرگترى اشك مى ريختم
اشكهايم را پاك كرد
باز هم آمدند
بى تابانه
زارى مى كردم
يك لحظه
سرم را گرفت
و به سينه اش فشرد
و بعد از آن
من آدمى هستم
كه غم بزرگى دارد
و آرامش بى انتهايى
برچسب:
نویسنده: نیکا کوهی