خرید بک لینک

می خواهم بگذارم و بگذرم

ما تحت گشادُ

دلْ

آزرده

#محسن_نامجو

***

عزیزم کاغذها و خودکارهایم ته کشیدند

هنوز اما نامه هایِ پیشین ام سرگردانند

بی هیچ نوشته ای رویِ پاکتشان

در کیفِ پستچیِ پیری که هنوز باور ندارد

دورانِ نامه رسانی به سر آمده و هر صبح

دوچرخه ی کم بادش را به دست می گیرد و

با کوله باری از کلماتِ عاشقانه ی بدون آدرس

خیابان به خیابان چشم هایش درد تر

و دست هایش چروک تر این بار ها را می گیرند و می برند

شب ها کلمات جنون آسایم از لابلایِ پاکت هایِ تف چسب

بیرون می آیند و روی شقیقه هایِ کولی رژه می روند

یا قبل تر از رسیدن به خانه

دور آتشِ بی خانه مان هایِ زیرِ پلِ آن رودخانه ی بی آب

با سرخپوست هایِ له شده زیر پاهایِ جهان مدرن

مراسم مقدس قبیله ای در شاخِ آفریقا را می رقصند

که دیگر هیچ سیاه پوستی

عضویت خودش در آن را به رسمیت نمی شناسد

عزیزم یادت می آید آن روز که در آن خیابانِ تاریک

قدم می زدیم و عشق مابین تن هامان راه می آمد

پهلویت را فشردم ؟

روزهاست جایِ خالیِ تمامِ پستی و بلندی هایِ تنت را

به همان شکل چنگ می زنم

مهربان ٬ چشم هایم ٬ چشم هایم می سوزند

مجبورم تمامش کنم

مثل تمامِ نامه هایِ پیش از این می گویم

پیش از آنکه جسمم مانند روحم به طور کلی

در هم بشکند مرا به پاسخی خشنود کن.


برچسبها: نامه

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 15:29

صفحه بندی