دخترک فال فروش اصرار داشت
که اشعار کپی شده تکراری اش را
دانه ای 1000به من بفروشد
وقتی گفتم فال من سیاه است
چیزی برای خوردن خواست
وقتی دستش را جلو آورد
تا چیزی بر دارد
جای سوختگی سیگار سه بار تکرار شده بود
و دست دیگرش ...
وقتی می رفت به خنده ی پیروزمندانه ای گفت
فال ها را 50 تومن می خرم
برچسب:
نویسنده: نیکا کوهی