گفتم نامك بابا ديگه داره تموم ميشه
خسته نشدى ازاينهمه
افطار و سحر و شام و ناهار رو هم رو هم
معلوم هست چه غلطى دارى ميكنى
يا روزه بگير يا مثل بقيه زندگيتو بكن
گفت نميتونم
آره نه نميتونم
آخه
گفت آخه من همه چيو با هم مى خوام
همه چى با هم كه نميشه آخه
آره نميشه
مثل خواستن فاطمه با چادرش
هم از چادرش خوشم مياد
هم دلم ميخواد درش بياره
همشو دربياره
هم دلم ميخواد نخوابم
هم دلم ميخواد خوابشو ببينم
هم دلم ميخواد بزنمش
هم دلم ميخواد ببوسمش
اينو گفت و سرش و انداخت رو ديوار و يه نفس عميق
برچسب:
نویسنده: نیکا کوهی