خرید بک لینک

امروز

صبح اول وقت مجبور شدم برم اورژانس

بعدش راننده تاکسی وسط را پیادم کرد

گفت من مسیر دیگه میخوام برم منم گفتم کرایه

تو از همون بگیر ٬ بحثمون شد

سرکار یه ساعت به یه دستگاه ور رفتم مجبور شدم

دوباره باز و بستش کنم و دوبار کاری شد

راه برگشت راننده تاکسی کرایه زیاد میخواست و بحث ...

بعد از ظهردیرم شده بود

یه بچه ها تو خیابون من و دیده

با ماشین زده پشت ماشینمون مثلا شوخی کرده

اعصابم و خورد کرده

رفتم سوپر سر کوچه

یه پیرزنه اومد چیزی بخره دلم سوخت براش

داشت میرفت یواشکی چنتا کیک برداشت

موندم بگم نگم

سر کار اون آقایِ مشتریِ سیبیلویِ بی اعصاب اومده

و من بهم ریختم باز

بعدم یه خانوم ناشنوا اومده کار داشته

من بهم ریختم باز که چرا ناشنواست :-(


برچسبها: امیر مؤمنان, زاجرات, نه چندان خاطره انگیز

برچسب: نویسنده: نیکا کوهی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 15:29

صفحه بندی