همه راه را بلدند
اما
لمیدن
بِه از دویدن است
مگر نه؟
حالا آسوده ایم
با شکمی برآمده
زیر سایه
از آفتابِ چهل و چند درجه ی سی و چند سالگی
گریزانیم
زیادت می کنند زباله های ذهنم
همه چیز شلوغ است
همه شورش را درآورده اند
چاووشی گوش می کنم با نامجو و قمیشی
همه شان تکراریست
حالم را بهم می زنند
دیگران هم بهتر نیستند
فیلم می بینیم و سریال
به امید پایانشان
مسکوب می خوانم و شایگان
شاملو و لورکا و یغما
دل و دماغ شعر ندارم
شاهنامه شاید
کاوه و فریدون
یادم می رود نقل قول هاروکی موراکامی بود یا کافکا
هگل اسپینوزا را خوانده بود یا برعکس
دستانم می لرزند
پیشانیم عرق می کند
بازوهایم را می جَوی
جلو بازو می زنم و گلویم ترش می شود
معده ام می سوزد
شیشه ی عینکم کثیف است و دنیا تیره و تار است
دنبال تئاتر می گردم
نامک می گفت همه ی اجراها آب دوغ خیاریست
چیز جدیدی نمیبینم
چیز جدیدی نمی شنوم
چیز جدیدی نمی خوانم
همه چیز را تا آخر رفته ایم انگار
نامک می گفت همه ی آدم ها شبیه هم شده اند
اشتیاقت را نمی فهمم
راست می گفت
اما...
چه چیز به ادامه مشتاقم می کند؟
این از همه تکراری تر است
تو
برچسب:
نویسنده: نیکا کوهی